اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

واپسین وصایای خاتم الانبیا(ص)

 

123456787

گزیده ای از نوشتار حضرت آیت ا... جعفر سبحانی
 
واپسین وصایای خاتم الانبیا(ص)
 
«لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیْکُمْ بالْمُؤْمِنینَ رَؤُفٌ رَحیمٌ ؛ قطعاً، برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او دشوار است شما در رنج بیفتید، به [هدایت‏] شما حریص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است.»(توبه-128) پیامبراکرم(ص) برای امت، همچون پدری دلسوز و راهنمایی امین بود. رحلت آن رسول مهربانی، برای مشتاقان هدایت، مصیبتی هماره جانگداز است. آنچه در پی می آید، گزیده ای از جلد دوم کتاب فروغ ابدیت، اثر ارزشمند حضرت آیت ا... سبحانی است که در آن شرحی از وقایع روزهای پایانی عمر شریف رسول خدا(ص)، ارائه شده است.
اضطراب و دلهره سراسر «مدینه» را فراگرفته بود. یاران پیامبر(ص) با دیدگانی اشکبار و دل‌هایی آکنده از اندوه، دور خانه ایشان گردآمده‌بودند تا از سرانجام بیماری آن حضرت آگاه شوند. گزارش‌هایی که از داخل خانه به بیرون می‌رسید، از وخامت حال رسول‌خدا(ص) حکایت می‌کرد و هر نوع امید به بهبودی را از بین می‌برد. گروهی از یاران آن حضرت، علاقه‌مند بودند از نزدیک رهبر عالیقدر خود را زیارت کنند، ولی وخامت حال پیامبراکرم(ص) اجازه نمی‌داد در اتاقی که ایشان در آن بستری شده بودند، جز اهل‌بیتشان، کسی رفت و آمد کند. دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر، فاطمه علیها السلام، در کنار بستر پدر نشسته بود و بر چهره نورانی ایشان نظاره می کرد. زهرا علیها السلام، با قلبی فشرده و دیدگانی پر از اشک و گلوی گرفته، این شعر را که از سروده های ابوطالب درباره پیامبر(ص) بود، زمزمه می کرد:«و ابیضّ یستسقی الغمام بوجهه/ ثمال الیتامی عصمه للأرامل؛ چهره روشنی که به احترام آن، باران از ابر درخواست می شود/ شخصیتی که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است.» در این هنگام، پیامبر دیدگان خود را گشود و با صدای آهسته به دختر خود فرمود:«این شعری است که ابوطالب درباره من سروده است، ولی شایسته است به جای آن، این آیه را تلاوت کنند: وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلی عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللَّهَ شَیْئاً وَ سَیَجْزی اللَّهُ الشَّاکِرِینَ؛ محمد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانی آمده و رفته اند. آیا هرگاه او فوت کند و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود بازمی گردید؟ هر کس به آیین گذشتگان خود بازگردد، خدا را ضرر نمی رساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش می دهد.» (آل‌عمران-144)  
پیامبر(ص) با دختر خود سخن می گوید
تجربه نشان می‌دهد که عواطف شخصیت‌های بزرگ، بر اثر تراکم افکار و فعالیّت‌های زیاد، نسبت به فرزندان خود کم فروغ می‌شود، زیرا اهداف بزرگ و افکار جهانی، آن‌چنان آنها را به خود مشغول می‌کند که دیگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالی برای بروز و ظهور پیدا نمی‌کند؛ اما شخصیت‌های بزرگ معنوی و روحانی از این قاعده مستثنا هستند. آنها با داشتن بزرگترین اهداف و ایده‌های جهانی و مشاغل روزافزون، روح وسیع و روان بزرگی دارند که گرایش به یک قسمت، آنها را از قسمت دیگر بازنمی دارد.
علاقه پیامبر(ص) به یگانه فرزند خود، از عالی‌ترین تجلیات عواطف انسانی بود، تا آنجا که پیامبر هیچ‌گاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمی‌رفت ‌و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به دیدار او می‌شتافت. به یاران خود می فرمود: «فاطمه، پاره تن من است. خشنودی وی، خشنودی من و خشم او خشم من است». دیدار حضرت زهرا(س)، ایشان را به یاد پاک ترین و عطوف‌ترین زنان جهان، «خدیجه»، می‌انداخت که در راه هدف مقدس شوهر، سختی‌های بسیاری را تحمل کرد و ثروت و مکنت خود را در آن راه داد. در تمام روزهایی که پیامبر بستری بود، فاطمه علیها السلام در کنار بستر پیامبر نشسته بود و لحظه‌ای از ایشان دور نمی‌شد. ناگاه پیامبر به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگوید. دختر پیامبر قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر آورد. آن‌گاه پیامبر با او به آهستگی سخن گفت. کسانی که در کنار بستر پیامبر بودند، از حقیقت گفت و گوی آن ها آگاه نشدند. وقتی سخن پیامبر به پایان رسید، زهرا(س) سخت گریست و سیلاب اشک از دیدگان او جاری شد، ولی مقارن همین وضع، پیامبر بار دیگر به او اشاره کرد و باز هم آهسته با او سخن گفت. این بار زهرا(س) با چهره‌ای باز و قیافه‌ای خندان و لبان پرتبسم سر برداشت. وجود این دو حالت متضاد در دو وقت پیاپی، حاضران را به تعجب واداشت. آنها از دختر پیامبر خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر آگاهشان کند و علت بروز این دو حالت مختلف را، برای آنان روشن کند. زهرا(س) فرمود: «من راز رسول خدا را فاش نمی کنم». پس از رحلت پیامبر(ص)، زهرا علیها السّلام آنها را از حقیقت ماجرا آگاه کرد و فرمود: «پدرم در نخستین بار مرا از رحلت خود مطلع کرد و گفت که من از این بیماری بهبودی نمی یابم. به همین جهت گریه کردم ، ولی بار دیگر به من گفت که تو نخستین کسی هستی از اهل‌بیت من که به من ملحق می شوی. این خبر به من نشاط و سرور بخشید و فهمیدم که پس از زمان اندکی به پدرم ملحق می‌شوم.»
مسواک دندان
پیامبر شب‌ها پیش از خواب و پس از بیداری، مسواک می‌فرمود. مسواک پیامبر، همان چوب «اراک» بود که در محکم کردن لثه‌ها و زدودن بقایای غذا از روی دندان‌ها، نقش مؤثری دارد. روزی «عبد الرحمن» برادر عایشه، در حالی که چوب سبز و تازه‌ای در دست داشت، برای عیادت پیامبر آمد. عایشه از نگاه‌های پیامبر دریافت که ایشان مایل است با آن چوب مسواک کند. از این جهت، فوراً آن را گرفت و در اختیار پیامبر گذاشت و پیامبر، با دقت دندان‌های خود را مسواک کرد.
وصیت‌های پیامبر(ص)
پیامبر در دوران بیماری، به تذکر امور لازم بیشتر اهمیت می داد و در آخرین روزهای بیماری، بر پا داشتن نماز و رعایت حال بردگان را بسیار سفارش می‌کرد و می‌فرمود: «با بردگان به نیکی رفتار  و در خوراک و پوشاک آنها دقت کنید. با آنان به نرمی سخن بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود کنید.» پیامبر در آخرین لحظه‌های زندگی، چشمان خود را باز کرد و فرمود: «برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بسترم بنشیند.» همه فهمیدند مقصودش علی(ع) است. علی(ع) در کنار بسترش نشست، ولی احساس کرد که پیامبر می خواهد از بستر برخیزد. علی(ع) پیامبر را از بستر بلند کرد و به سینه خود تکیه داد. چیزی نگذشت که علایم احتضار، در وجود شریف ایشان پدید آمد. امیر مؤمنان(ع)، در یکی از خطبه‌های خود به این مطلب تصریح کرده است و می‌فرماید:«و لقد قبض رسول ا... و إنّ رأسه لعلی صدری ... و لقد ولّیت غسله و الملائکه أعوانی؛ پیامبر در حالی که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد. من او را در حالی که فرشتگان یاری‌ام می کردند، غسل دادم.» گروهی از محدثان نقل می کنند که آخرین جمله‌ای که پیامبر(ص) در آخرین لحظات زندگی خود فرمود، جمله «لا، مع الرفیق الأعلی» بوده است. گویا فرشته ایشان را در موقع قبض روح مخیر کرد که بهبودی یابد و بار دیگر به این جهان بازگردد و یا پیک الهی، روح او را قبض کند و به سرای دیگر بشتابد. ایشان با گفتن جمله مزبور، به پیک الهی رسانیده است که می‌خواهد به سرای دیگر بشتابد و با کسانی که در این آیه به آن ها اشاره شده است، به سر ببرد: «فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً؛ آنان با کسانی‌اند که خداوند به آنها نعمت بخشیده است: از پیامبران، صدیقان، شهیدان و صالحان و این ها چه نیکو دوستان و رفیقانی هستند.» پیامبر(ص) این جمله را فرمود و دیدگان و لب های ایشان بسته شد.  
روز رحلت
روح مقدس و بزرگ آن سفیر الهی، نیمروز دوشنبه در 28 ماه صفر،  به آشیان خلد پرواز کرد. آن گاه پارچه‌ای یمنی بر روی پیکر مطهر آن حضرت افکندند و برای مدت کوتاهی در گوشه اتاق گذاشتند. شیون زنان و گریه نزدیکان پیامبر، مردم بیرون را مطمئن کرد که پیامبر گرامی(ص) درگذشته است. چیزی نگذشت که خبر رحلت حضرت در سراسر شهر پیچید. امیر مؤمنان(ع) پیکر مطهر پیامبر(ص) را غسل داد و کفن کرد، زیرا پیامبر فرموده بود که نزدیک ترین فرد به من، مرا غسل خواهد داد و این شخص جز علی(ع)، کسی نبود. 
سپس کفن را از چهره ایشان باز کرد و در حالی که سیلاب اشک از دیدگانش جاری بود، این جمله‌ها را فرمود:«پدر و مادرم فدای تو! با رحلت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمان‌ها،که هرگز با مرگ کسی بریده نمی‌شود، قطع شد. اگر نبود که ما را به شکیبایی در برابر ناگواری‌ها دعوت فرمودی، آن‌چنان در فراق تو اشک می‌ریختم که سرچشمه اشک را می‌خشکاندم، ولی حزن و اندوه ما در این راه پیوسته است و این اندازه در راه تو بسیار کم است و جز این چاره نیست. 
پدر و مادرم فدای تو باد! ما را در سرای دیگر به یاد آور و در خاطر خود نگه دار.» نخستین کسی که بر پیکر پیامبر گرامی(ص) نماز گزارد، امیر مؤمنان(ع) بود. سپس یاران پیامبر، دسته دسته بر پیکر حضرت نماز گزاردند و این مراسم تا ظهر روز سه شنبه ادامه داشت. سپس تصمیم بر این شد که پیکر مطهر پیامبر را در همان حجره‌ای که درگذشته بود، به خاک بسپارند. مرقد آن حضرت را «ابو عبیده جراح» و «زید بن سهل» آماده کردند و امیر مؤمنان(ع) مراسم دفن را به کمک فضل و عباس انجام داد.
مظلومیت امام حسن مجتبی(ع)حتی پس از شهادت
از جنایات غیرقابل بخشش معاویه، به شهادت رساندن امام‌حسن(ع) است که از نظر تاریخی، کوچکترین تردیدی در آن وجود ندارد. معاویه با ترتیب دادن توطئه‌ای، امام را به دست همسرش جعده دختر اشعث بن قیس، به شهادت رساند. در سال 63 ه.ق در واقعه حره، وقتی اموال مردم مدینه غارت شد، اموال این زن نیز به تاراج رفت؛ اما به پاس خوش خدمتی او در به شهادت رساندن همسرش، اموالش را به او بازگرداندند. منابع بی‌شماری خبر به شهادت رسیدن امام(ع) توسط جعده و با توطئه معاویه را، گزارش کرده اند. هیثم بن عدی گفته است که مسمومیت امام حسن(ع) به تحریک معاویه صورت گرفته است. آن حضرت، چهل روز پس از مسمومیت، بیمار بود تا آن که به شهادت رسید. ام بکر، دختر مسور می‌گوید: بارها به امام(ع) سم خورانده‌شد و هر بار از آن رهایی می‌یافت تا آن که مرتبه آخر، سم به قدری شدید بود که پاره‌های جگر امام(ع) از گلویشان خارج می‌شد. پس از شهادت امام(ع)، طبق وصیت آن حضرت، خواستند ایشان را در کنار مرقد رسول خدا(ص) به خاک بسپارند؛ اما دشمنان مانع از این کار شدند. مروان هم اعلام کرد که اجازه چنین کاری را نخواهد داد. امام حسن(ع) سفارش کرده بودند که اگر مشکلی پیش آمد، آن حضرت را در کنار مادرشان در بقیع دفن کنند. ابوسعید خدری و ابوهریره به مروان گفتند: آیا از دفن پیکر حسن(ع) در کنار جدش ممانعت می‌کنی، در حالی‌که رسول‌خدا(ص) او را سید جوانان بهشت نامیده‌است؟ مروان به تمسخر به آنها گفت: اگر امثال شما حدیث پیامبر(ص) را روایت نمی‌کردند [چنین توقعی به وجود نمی‌آمد!]. محمد بن حنفیه می‌گوید: زمانی که امام حسن(ع) به شهادت رسید، مدینه یکپارچه عزادار شد و همه گریه می‌کردند. مروان خبر شهادت حضرت را به معاویه داد و گفت: آنها می خواهند پیکر حسن بن علی را در کنار پیامبر(ص) دفن کنند، اما تا من زنده هستم به این مقصود نخواهند رسید. در همین زمان، امام حسین(ع) به کنار مرقد پیامبر(ص) رفت و فرمود: اینجا را حفر کنید. سعید بن عاص که حاکم مدینه بود خود را کنار کشید، اما مروان، بنی امیه را آماده کرد و مسلح شدند. مروان گفت: چنین چیزی هرگز نخواهد شد. امام حسین(ع) فرمودند: به تو چه ارتباطی دارد، مگر تو والی شهر هستی؟ مروان گفت: نه، اما تا من زنده هستم اجازه این کار را نخواهم داد. شماری از مردم از امام(ع) خواستند به خاطر وصیت خود امام حسن(ع)، اگر قرار است خونی ریخته شود، پیکر حضرت در بقیع و کنار مادر بزرگوارشان دفن شود. در نقلی آمده است: مروان، که در این زمان از حکومت مدینه معزول شده بود، با این اقدام قصد داشت معاویه را از خود راضی کند. زمانی که امام حسن(ع) به شهادت رسید، بنی‌هاشم کسانی را به نقاط مختلف مدینه و اطراف فرستادند تا این خبر را به گوش انصار برسانند. گفته شده است که هیچ کس در خانه خود نماند. زنان بنی‌هاشم به مدت یک ماه برای امام(ع) مجلس عزا برپا می‌کردند. طبری به نقل از امام باقر(ع)، آورده است که مردم مدینه هفت روز به مناسبت شهادت فرزند پیامبر(ص) در ماتم نشستند و بازار را بستند.
منبع: حیات فکری و سیاسی امامان شیعه(ع)
روایت اباصلت از چگونگی شهادت حضرت امام رضا(ع)
«شیخ صدوق» در کتاب ارزشمند «عیون اخبارالرضا(ع)» به نقل از «معول سجستانی» می نویسد:«زمانی که برای بردن امام‌رضا(ع)، پیکی از خراسان به مدینه آمد، من آنجا بودم. امام(ع) به منظور وداع با رسول‌خدا(ص) وارد حرم شدند. آن حضرت را دیدم که چندین بار از حرم بیرون آمد و دوباره به سوی مرقد پیامبر(ص) باز می‌گشت و با صدای بلند می‌گریست.
 من به امام(ع) نزدیک شدم، سلام کردم و علت این مسئله را پرسیدم. امام(ع) در جواب فرمود: من از جوار جدم بیرون می‌روم و در غربت از دنیا خواهم رفت.» امام‌رضا(ع) می‌دانست هدف مأمون از این دعوت اجباری چیست. آن حضرت، در مسیر کاروان از مدینه تا خراسان، بارها درباره شهادت مظلومانه‌اش در غربت سخن گفته‌بود. از «حسن بن علی وشاء» نقل شده‌است که امام‌رضا(ع) به او فرمود:«موقعی که می خواستند مرا از مدینه بیرون ببرند، افراد خانواده‌ام را جمع کردم و گفتم تا برایم گریه کنند تا گریه آنها را بشنوم. سپس پولی میان آنها تقسیم کردم و گفتم که من دیگر به سوی شما باز نخواهم گشت.»
مأمون با دعوت از امام‌رضا(ع) و پیشنهاد مقام ولایتعهدی به آن حضرت، در پی سوءاستفاده از موقعیت و جایگاه اجتماعی امام(ع) بود؛ اما فریب و نیرنگ مأمون با تدبیر امام(ع) بی اثر شد. مأمون که در رسیدن به اهدافش شکست خورده بود، تصمیم گرفت امام(ع) را به شهادت برساند.
 او در نظر داشت این تصمیم را در یکی از روزهای پایانی ماه صفر عملی کند. «اباصلت هروی» می‌گوید:«علی‌بن‌موسی(ع) فرمود: ای اباصلت! فردا من بر این ستم‌پیشه[مأمون] وارد خواهم شد ... صبح روز بعد، امام(ع) لباسی پاکیزه به تن کرد و در محراب عبادت نشست.
 ساعتی بعد، غلام مأمون وارد شد و گفت: امیر شما را احضار کرده‌است. علی‌بن‌موسی(ع) کفش‌هایش را پوشید، عبایش را بر دوش افکند و همراه غلام حرکت کرد. من نیز پشت سر آن حضرت حرکت کردم. بر مأمون وارد شدیم. مقابل او ظرف بزرگی پُر از میوه بود. مأمون خوشه انگوری که به دست داشت به امام(ع) داد و گفت: ای پسر رسول‌خدا! من تا کنون انگوری بهتر از این ندیده‌ام! امام(ع) فرمود: چه بسا انگورهای بهشتی بهتر از این باشد. مأمون گفت: از این انگور میل کنید. امام(ع) فرمود: مرا معذور بدار. مأمون گفت: هیچ چاره‌ای ندارید. باید از این انگور بخورید. امام(ع) سه حبه از آن انگور را تناول فرمود و بقیه را زمین گذاشت و فوراً برخاست. مأمون پرسید: کجا می‌روید؟ امام(ع) فرمود: همان‌جا ‌که مرا فرستادی. سپس عبایش را بر سر انداخت و به خانه رفت و به من فرمود: در را ببند. آنگاه در بستر افتاد.» مأمون، امام رضا(ع) را مسموم کرده‌بود. لحظاتی بعد حال آن حضرت تغییر کرد. «اباصلت هروی» روایت کرده‌است که چگونه در آن لحظات، امام‌جواد(ع) بر بالین پدر بزرگوارش حاضر شد و پس از شهادت، پیکر مطهر آن حضرت را غسل داد و بر آن نماز گزارد.

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی